خرید بک لینک

نوشته هایم کور است و دیدگانم کم سو،

کتابهایم در کنج کتابخانۀ پوسیده، خاک می خورند،

انگیزه ای برای چالش نمی بینم،

من که حاصل اراده ای کورم من که وجودم پر از

هزاران اما و اگر و چرا است چگونه بیاندیشم

برای چه بیاندیشم،

اندیشه های نابسامان من چه سودی دارند،

گیج و گنگ آمدیم و بی حاصل زیستیم

اکنون که وقت رفتن است چرا دل نکنیم ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 20:08

نیلوفران پیچیده بر تنۀ درختان گل داده اند،

آنها دیگر از سرما نمی هراسند،

حتی بی وجود تکیه گاه هم گل می دهند،

شاید زمستان بی رحم باشد

ولی آنها دوباره در بهار جوانه خواهند زد

و با رنگهای آبی و صورتی خود زندگی را معنا خواهند کرد،

آنها باغ را به وجد خواهند آورد و به پروانه ها شهد خواهند داد

آنها باران را معطر خواهند ساخت

و آسمان را از تیرگیها خواهند زدود ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 20:08

کسی جز من در این خلوتگاه من نیست

و من پژواک این راز سر به مهرم،

گلها و خورشید و آدمها همه در رویای من جاریست،

من بمانند بوی تند قهوه در روز آدینه تو را از دور می خوانم

برای نفس هایت که میدانم روزی همسفر با بادصبا بود و روزی تنگ،

من امید و شادی و اندوه بی پایانم، در این کوتاه عمری که دارم،

من کسی نیستم شاید تبلور یک رویا،

یا که توهم یک ذهن بیمار ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 20:08

رفته گر سیاه پوش جارو می کند رنگین کمان شهر ما راکودک خسته و رنجور رها نمی کند دامن مادرش راپدر به تنگ آمده از روزگار می شمارد روزهای عمرش راو من، چو کودکی پر شور به فکر بازی فرداگاهی در انتظار عید و گاهی به شوق مدرسه و کتاب تازه،و روزگار می گذردو ما شراب عمر را با ولع سر می کشیم به امید پیمانه های لبریز فردا،ابرها را دوست داریم هرچند سیاه و تاریک فقط بخاطر باران وشمردن اولین قطره هایش بر روی شیشه،با رنج بیگانه ایم و با مرگ غریبهبر بال فرشته ها می خوابیم و با پرتو خورشید چشم می گشائیم،چه زود می گذرد ایام خوش و دوران سرخوشی،و می ماند همۀ آن روزهای شیرین در خاطر دفتری که در گوشه ایبخاک افتاده است ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 12:04

باورهای خام و چالش ندیده بمانند پرچین های سبزی هستند

که اندیشۀ ما را احاطه کرده اند و چون سبزند دلربا و آرامش بخشند

اما به واقع آنها حصارهایی اند که فکر ما را زندانی خود کرده اند،

تنها راه رهایی از آن، پرواز دادن اندیشه است بدون هیچ واهمه ای ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 12:04

زندگی به هیچ دردی نمی خورد

چون نه اولش معلوم است و نه آخرش،

خودش هم سرشار از درد و رنج و ناکامی و سختی است

در بهترین حالتش گاهی شادی و لذت دارد ولی آنهم

ارزش این همه رنج کشیدن را ندارد،

بدنیا می آئیم و سپس داستانمان را می نویسند

انگار که برای مهمان ناخوانده تصمیم می گیرند ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 12:04

صفحه بندی